تبليغاتX
دریا
 
هر آنچه در بستر زیستنمان میگذرد
 
چرندیات!

خاطره مثل خوره می مونه.

بعضی وقت ها می خوام یه گوشه خلوت بشینم و به خاطره هام فکر کنم ولی نمی تونم ازشون می ترسم چون بیشتر بدهاش یادم می یاد.

وقتی که نیاز داری که باشه و دلداریت بده با یه عزیزم من دارم سخنرانی فردام می نویسم و بزار از اخبار عقب نمونم٬ حالت از هرچی دوست داشتن به هم می خوره.

امروز یکی از دوستام بهم گفت به یه زندگی جدید فکر نمی کنی؟ بهش گفتم بزار یه شعار بدم: الان یه پیله دور خودم بستم و دارم تو همون پیله زندگی آرومی می کنم.

ولی واقعیت اینه که من بیشتر از فکر اینکه یه نفر دیگه بازم اون بلاهارو سرم بیاره می ترسم. چون مطمئناْ این بار حتی قدرت پیله درست کردن هم ندارم.

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط هلیا  | 
پنج آرزوی من!

مهران یک کامنت گذاشته که پنج آرزوی خودم را بگم و پنج نفر را هم دعوت کنم که آرزوهاشون بگن.

هر کسی که منتظر بگم که می خوام که... برگرده عمراْ چون اصلاْ حوصله دعوا و درگیری ندارم! به قول قدیمی ها دوری و دوستی 

خب

یک: همه آدما سالم باشن و مخصوصاْ مامانم چون چند وقتی هست که خیلی نگران سلامتیش هستم.

دو: یه سفر برم٬ یه سفر دور و دراز و اصلاْ به فکر این نباشم که باز هم باید برگردم و زندگی را اینجا توی این شهر شروع کنم. بعضی وقت ها بدجوری دلم می گیره. دلم می خواد از همه چیز و همه کس فرار کنم و فقط یک نفر داشتم باشم و به اون یک نفر محکم بچسبم. 

سه: هانی (خواهرم) شوهر کنه! به خدا راست می گم جزء آرزوهای بزرگ و دست نیافتنیم.

چهار: کارم عوض کنم چون از این آقای نعیم خیلی بدم می یاد مثلاْ خیر سرش سردبیر یک روزنامه است ولی انگار (البته واقعاْ) آبدارچی بوده حالا اینها به من ربطی ندارد ولی دلم می خواد برم سر یه کار جدید با یه حقوق عالی!

پنج: وضعیت ایران درست بشه٬ نظام عوض بشه و...

این ۵ تا آرزوی من و اون کسایی که من دعوت می کنم که آرزوهاشون بگن:

آنا و شیوا و شازده کوچولو و امیر و هادی

  نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:36  توسط هلیا  | 
۷ روز از سال گذشت

۷ روز از سال نو گذشته و من هیچ کاری نکردم فقط دیروز با دوستام بودم روز خیلی خوبی بود مثل ۸-۷ سال پیش. از صبح تا شب مثل احمق ها زدیم٬ خوندیم٬ خوردیم و رقصیدیم. خیلی وقت بود که دلم می خواست این کار بکنم ولی هر دفعه که بهش فکر می کردم دلم یه جورایی راضی نمی شد. به هر حال فعلاْ که سال پر رخوتیه و هر لحظه که می گذره بیشتر ناراحت می شم که داریم به زمان سر کار رفتن نزدیک می شیم.

و اما دلیل آپ کردنم: دیشب یه تاریخ تنم لرزوند تاریخ بازی فوتبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که به همت بچه های ایرانی خارج از کشور تازه راه اندازی شده البته تو لیگ دسته سه انگلیس! که این بچه ها بازی را ۱۲- ۱ بردن. تاریخ دقیقاْ ۲۷/۱۲/۸۵ را نشان می داد و من از این تاریخ نفرت دارم البته نه از سالش بلکه از ماه و روزش چون توی این روز و ماه ولی ۴ سال پیش بهم زنگ زد و گفت: من دارم می رم  

 شاید نتونم به این زودی ها ببینمت که راست می گفت تا ۸ ماه بعدش نتونستم ببینمش. یک بار وقتی که دیدمش زمانی بود که پاش شکونده بودن و با پابند به پای شکسته و دست بند توی بیمارستان جلوی روم ایستاده بود. و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که قبل از عمل براش روزنامه بگیرم و یک شاخه گل رز و یک اشتانتیون عطر گودلایف که اونم  توسط مامور عزیز اطلاعات به سرقت رفت. چه روزایی بود اون روزا و اون عید.

لعنت به این جمهوری اسلامی و این دادگاه و تمام آدم هایی که باهاشون کار می کنن.

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:12  توسط هلیا  | 

اینم سفره هفت سین امسال

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:57  توسط هلیا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM