هر آنچه در بستر زیستنمان میگذرد |
به طرز احمقانه ای همش تو دوران بچگیم می چرخم. حتی با بوی سالاد شیرازی هم یاد بچگیم می افتم.
فکر کنم چون عروسک بچگیم را پیدا کردم اینجوری شدم.![]()

دیشب مامانم و خواهرم عروسی بودن، زنگ زدم به مامانم گفتم یه کم مشروب بخورم، خیر سرم خواستم ازش اجازه بگیرم حالا اگر نمی گفتم نمی فهمید،
بنده خدا گفت: اتفاقی افتاده؟
گفتم: نه
گفت: می خوای خودکشی کنی!!!!!!!!
گوشی تو دستم خشک شده بود نفهمیدم چه جوری به این نتیجه رسید که ممکن بخوام خودکشی کنم![]()
![]()
خلاصه به غلط کردم افتادم که بی خیال شه و عروسی رو ول نکنه بیاد خونه![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|