تبليغاتX
دریا - .
 
هر آنچه در بستر زیستنمان میگذرد
 
هنوزم سیب خوردن ممنوعه؟

حس می کنم دارم به سیب ممنوعه نزدیک می شم. تو ۱۴ ماه گذشته خیلی سعی کردم حواسم باشه که سیب نخورم!

تو این چند روز هر چی که دلم خواسته زود گرفتم. دیروز دوباره رفته بودیم کهریزک. بعدشم جاتون خالی فرحزاد و قلیون کشیدیم. وقتی داشتیم بر می گشتیم یکی از بچه ها ازمون پرسید که دلتون می خواست الان کجا بودید هر کی یه چیزی گفت. منم مثل احمقا گفتم که تو یه جاده، گفت کدوم جاده؟ گفتم فرقی نمی کنه فقط دلم جاده می خواد. اونم مثل سوپرمن به اونی که پشت رل بود گفت بزن کنار و خودش نشست. خلاصه ۱۰ دقیقه بعد تو اتوبان کرج بودیم و ۲۰ دقیقه بعد هم جاده چالوس، تو تمام طول راه حتی یک کلمه حرف نزدیم و فقط به یه چیز نگاه می کردم به

قرص ماه. همیشه با دیدنش دلم می گیره و همیشه یاد یک عالمه خاطره خوب و بد می افتم.

خلاصه بازم جاتون خالی شام اونجا خوردیم و وقت برگشتن هم حسابی از خجالت هم در اومدیم و تا تونستیم همدیگرو زدیم باور کنید امروز حسابی تنم درد می کرد.  خونه هم که رسیدم مامان حسابی از خجالتم در اومد آخه یه کم دیر رسیدم. (در مورد مامان دروغ گفتم، ولی به خدا اگر کتکم می زد بهتر بود)

همه اینارو گفتم که بگم خیلی نگرانم چون به همون سوپرمن قصه خیلی دارم عادت می کنم و اصلاْ دلم نمی خواد اون بدون و اصلاْ دلم نمی خواد این اتفاق بیفته.

 

  نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 2:41  توسط هلیا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM