تبليغاتX
دریا - کودکی
 
هر آنچه در بستر زیستنمان میگذرد
 
عروسک

به طرز احمقانه ای همش تو دوران بچگیم می چرخم. حتی با بوی سالاد شیرازی هم یاد بچگیم می افتم.  فکر کنم چون عروسک بچگیم را پیدا کردم اینجوری شدم.

 

دیشب مامانم و خواهرم عروسی بودن، زنگ زدم به مامانم گفتم یه کم مشروب بخورم، خیر سرم خواستم ازش اجازه بگیرم حالا اگر نمی گفتم نمی فهمید،

بنده خدا گفت: اتفاقی افتاده؟

گفتم: نه

گفت: می خوای خودکشی کنی!!!!!!!!

گوشی تو دستم خشک شده بود نفهمیدم چه جوری به این نتیجه رسید که ممکن بخوام خودکشی کنم

خلاصه به غلط کردم افتادم که بی خیال شه و عروسی رو ول نکنه بیاد خونه

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:18  توسط هلیا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM